خرید بک لینک

دل نوشته...

1

میگفت دوستش داشتم...
شاید هم عاشقش شده بودم....
تمام آینده و زندگیم را با او تصور کرده بودم...
میگفت شب و روزی نبود که به یادش نباشم و توی  روز مره گی هایم با او زندگی نکرده باشم...
میخواستمش با تمام وجودم...
بارها خواسته بودم وقتی دیدمش بگویم، بگویم که بدون او زندگیم برایم بی معناس...
اما انگار زبان قفل حرف های مردم شده بود...
دیگران چه می گفتند...
چقدر حرفهای مردم برایم مهم شده بود...
اینکه درباره م چه فکر میکنند و چه حرفهای می زنند...
انگار عشق جرم بود و عاشق محکوم بود به سکوت...
شاید هم خودم را می خواستم بسپارم به دست سرنوشت...
به قول رفیقی که میگفت اگه قسمتت باشد زیر سنگ هم باشد به تو می رسد و من منتظر قسمت و تقدیر بودم....
اما انگار زندگی بی رحم تر از این حرف ها بود....قسمت و سرنوشت را باید خودم می ساختم ...
افسوس که دیر فهمیدم که برای داشتن باید جنگید... تلاش کرد....
وقتی به خود امدم درگیر زندگیم بودم و از عشق روزهای جوانیم خبری نبود...
چه بر من گذشته بود...چه آسان از عاشقی دست کشیده بودم ....
بر چشم برهم زدنی دنیایم تغییر کرد....بزرگتر که شدم دیدم افسوس هیچ چیز سرجایش نیس...
جوانی ام رفته من مانده ام و یک حسرت ابدی....
نه سرنوشت نه قسمت کاری برایم نکرده بود....
از جنگیدن فرار کرده بودم و حسرت را به دوش می کشیدم....
زندگی بر وفق مراد نگذشت و برف پیری بر سر رویم نشست....
حالا در پس تنهاییهایم خبری از حرف مردم نبود.... مردم درگیر زندگی خودشان بودند و من غرق در تنهایی خودم....


لیلا اسلامی گویا


برچسب: نویسنده: ساناز حسینی تاريخ: پنجشنبه 8 ارديبهشت 1401 ساعت: 0:20

صفحه بندی