شب ها
-
تاریخ: 1405/5/29 ساعت: 12:14
شب ها... شب ها....شب که می شود خروارها خاطره می ریزد توی فکرت...خاطره های تلخ شیرین... آمدن ها و رفتن ها... آغاز شدن ها و خاتمه یافتن ها... آشنایی ها و جدایی ها....همه در پلک برهم زدنی می آید و تو را می کشد در تمامی روزهای رفته ت...دلت تنگ می شود...بغض گلو گیر راه نفست را میبندد...با تمام خستگی میخو...
این نیز بگذرد
-
تاریخ: 1401/2/8 ساعت: 0:20
این نیز بگذرد...می دانی وقتی میگویی این نیز بگذرد چه دردی را از سینه می گذرانی...میدانی همه این بگذردهایی که می گویی عمری از تو می برد...می گویی می گذرد ولی این زخم شاید دیری نگذرد باز سر باز کند و بسوزانتت...میگذرد اما تلخ ... پیش می رود اما به چه قیمت... به قیمت سوزاندن بهترین دقیقه ها و ثانیه ها ...
حسرت
-
تاریخ: 1401/2/8 ساعت: 0:20
دل نوشته...حسرتمیگفت دوستش داشتم...شاید هم عاشقش شده بودم....تمام آینده و زندگیم را با او تصور کرده بودم...میگفت شب و روزی نبود که به یادش نباشم و توی روز مره گی هایم با او زندگی نکرده باشم...میخواستمش با تمام وجودم...بارها خواسته بودم وقتی دیدمش بگویم، بگویم که بدون او زندگیم برایم بی معناس...اما ...
شب ها...
-
تاریخ: 1401/2/8 ساعت: 0:20
شب ها....شب که می شود خروارها خاطره می ریزد توی فکرت...خاطره های تلخ شیرین... آمدن ها و رفتن ها... شروع شدن ها و پایان یافتن ها... آشنایی ها و جدایی ها....همه در پلک برهم زدنی می آید و تو را می کشد در تمامی روزهای رفته ت...دلت تنگ می شود...بغض گلو گیر راه نفست را میبندد...با تمام خستگی میخواهی پنا...
روزهای بارانی
-
تاریخ: 1399/10/12 ساعت: 5:21
قصه هوای بارانی قصه زمین خیس و هوای گرفته نیست.قصه تمامی دلتنگی هایی ست که در دلهایمان سالهاست برای خودش جایی باز کرده اند.قصه ابرهای درهم فشرده و آسمان گریان نیست.قصه زخم هایی ست که هیچوقت مرهم
دلتنگی....
-
تاریخ: 1398/11/3 ساعت: 4:11
گذرکن از تمام داشته هایت....از دل بستگی های که تورا به نابودی می کشاند...بگذر از دل بستگی هایی که روحت را زخم میکنند و جسمت را ناتوان...آنکه تورا دوست میدارد نمیگذارد خدشه ی بر روح و روانت بر جانت بن
بهترین رفیق
-
تاریخ: 1395/7/19 ساعت: 7:24
شب که به نیمه می رسد بیشتر دلتنگت می شوم.... سجاده عشق را رو به سوی تو می گشایم و دست نیازم را به سمت تو دراز می کنم.... تو که هستی....از همان آغاز آفرینش ، از همان آغاز بودن.... مدتی می شود که گرمای آغوشت را احساس می کنم..... هر چه دل شکسته تر می شوم حضورت پر رنگتر می شود .... هر چه از دنیای تو بیش...
معلم
-
تاریخ: 1395/7/19 ساعت: 7:24
نوشت بر تن سیاه با خط سفید... معلم باز موضوع انشارا... چگونه خواهی ساخت نوردیده... چگونه می زنی نقش فردا را.... بی هیچ دغدغه ای... با مداد آبی... نوشتم به روی برگه کاهی... با معلمی با همتی عالی.. توی چشم پر ستاره اش خواندم... خستگی هایش همه... پرپر شد.. کشید با رقص خودکارش به صورت دفتر کشید نقشی به ...
خیال تو
-
تاریخ: 1395/7/19 ساعت: 7:23
می روم جایی که نشانی از تو نباشد... آفتاب با طلوعش امید دوباره دیدن تو را بر دلم ننشاند و غروب حسرت دیدار تو را با خود به پشت کوهها نبرد... می روم جایی که گلی به عشق تو جوانه نزند و پرنده به خیال تو اواز سر ندهد... می روم جایی که اسمانش به رنگ آسمان تو نباشد... جایی که ادمهایش به جای بی تفاوتی صمیمی...
ذره بین خدا....
-
تاریخ: 1395/7/19 ساعت: 7:23
همیشه توتصورمون اینه اگر مرتکب گناهی شدیم مثل کلیداسرار همون لحظه باید تاوان بدیم. منتظر یه اتفاق تلخیم. یه تصادف، شنیدن یه خبربد؛ یا بد بیاری تو زندگی واتفاق های تلخ ... ماچقدرکوچیکیم و خداچقدربزرگ.... همون قدرکه مهربونه همون قدر هم عادله. .. بعضی وقتا قشنگ توکاسه مون می ذاره که چنان حق به جانب جبه...
آدم و...
-
تاریخ: 1395/7/19 ساعت: 7:23
خداوقتی آدم روآفرید واجازه داد توبهشت زندگی کنه ازش یه چیزی خواست. به میوه ممنوعه دست نزنه. این وسط شیطون که حسابی از آدم و .خلقتش شاکی بود نه گذاشت ونه برداشت وافتادبه جان آدم وحوا که بهشت و زیبایهاش یه طرفو و میوه ممنوعه یه طرف.... اونقدر تو گوش این زوج تازه به هم رسیده خوند که بلاخره تسلیم خواسته...
.....
-
تاریخ: 1395/7/19 ساعت: 7:23
پدر هم رفت...................
بیاد پدر....
-
تاریخ: 1395/7/19 ساعت: 7:23
بیاد پدر....دلم خالیست از تمام بودن ها..شانه هایم بی تکیه گاه تمنایی مهربانیهایت را میکند و من عطشناک سراغت را از گلدان های پژمرده کوچه تنهاییهایم میگیرم....پدر دستانت را میخواهم برای بوسه ای که ارام کند زخم به دل نشسته م را....پدر هنوز پینیه های بسته دستانت مرهمی نیافته بود که سودای رفتن در روح و ج...
درکوچه پس کوچه های دلتنگی......
-
تاریخ: 1395/7/19 ساعت: 7:23
برای پدر.... این روزها نبودنت پدر عجیب آزارم میدهد. همه جا بوی تورا می دهد و دلتنگیم هر روز بیشتر و بیشتر می شود. این روزها وقتی به عمق دلتنگی ام می رسم باورم می شود که ندارمت. دارم کم کم به نبودنت عادت می کنم اما نمیدانم چرا دلم نمی خواهد باورکنم که تو دیگر در کنارمانیستی... گاه ادم ها قدر داشته ها...