شب ها....
شب که می شود خروارها خاطره می ریزد توی فکرت...
خاطره های تلخ شیرین... آمدن ها و رفتن ها... آغاز شدن ها و خاتمه یافتن ها... آشنایی ها و جدایی ها....
همه در پلک برهم زدنی می آید و تو را می کشد در تمامی روزهای رفته ت...
دلت تنگ می شود...بغض گلو گیر راه نفست را میبندد...با تمام خستگی میخواهی پناه ببری به خواب و یادت برود چه روزهای را گذرانده ی...
نمی شود...خاطرات چون پتک محکمی توی سرت کوبیده می شود....
نمی فهمی کی از خانه زده ی بیرون...به خود که می آیی ته مانده سیگارت توی دستت مانده ...
سیگاری بعدی روشن می شود و پک های محکم و دودهای که حلقه می شود و از بینی و دهانت بیرون میزند....
شب بیشتر بی قرارت میکند....عادت کرده ی هر شب ساعتی از خانه بیرون بزنی و با خودت و شاید با خاطرات خلوت کنی...
از گذشته چه می خواهی که هر شب در کوچه پس کوچه هایش به دنبال گمشده ای....
شاید نمیخواهی بپذیری آنچه که تمام شده دیگر تمام شده...
قدم هایت را سنگین برمی داری...گاه می ایستی و از خودت می پرسی...زندگی همین بود.....
آرزوهایت را بر باد رفته می بینی و خودت را می سپاری به دست سرنوشت ....
این نیز آرامت نمی کند.....
شاید فهمیده ی که هیچ چیز هیچ وقت تمام نمی شود....
خاطره ها با هر خیابانی کوچه ی کافه ی... غذایی رنگی هوایی .... هر چه را که می بینی تکه ی زنده می شود توی ذهنت...
آدم ها می آیند وقتی بر شنزار قلبی پای میگذارند جای پایشان ابدی حک می شود....
این دروغی بیش نیست که هر آنچه از دیده برود از دل نیز خواهد رفت....
شاید نباشد!
ولی همه خیابان ها سرجایشان هستند....
لحظه های بارانی تکرار می شود هر چند گاه...
و خاطره ها همیشه زنده می مانند....
لیلا اسلامی گویا
برچسب:
نویسنده: ساناز حسینی