خرید بک لینک

برای پدر....

این روزها نبودنت پدر عجیب آزارم میدهد. همه جا بوی تورا می دهد و دلتنگیم هر روز بیشتر و بیشتر می شود.

این روزها وقتی به عمق دلتنگی ام می رسم باورم می شود که ندارمت.

دارم کم کم به نبودنت عادت می کنم اما نمیدانم چرا دلم نمی خواهد باورکنم که تو دیگر در کنارمانیستی...

گاه ادم ها قدر داشته هایشان را نمی دانند. نمی دانم چه قانونیست تا از دست ندهی قدر داشته ات را نمی دانی...

و من این روزها حس می کنم همه دنیایم به یک لحظه جلو چشمانم تیره و تار گشت..دلم خالیست از تمام بودن ها..شانه هایم بی تکیه گاه تمنایی مهربانیهایت را میکند و من عطشناک سراغت را از گلدان های پژمرده کوچه تنهاییهایم میگیرم...

.پدر دستانت را میخواهم برای بوسه ای که ارام کند زخم به دل نشسته م را....

پدر هنوز پینیه های بسته دستانت مرهمی نیافته بود که سودای رفتن در روح و جانت نشست و من غریبانه با تمام تنهاییهایم به سوگ رفتنت نشستم و اندوه رفتنت زمانی برام سخت و سنگین گشت که جسم سردت توی خاک ارام گرفت..

.و حالا دیدم با چشمان به اشک نشسته ام دیدم که همه دنیایی به چشم بهم زدنی در اغوش خاک رفت و منم گیج و مات که میشود خودت دنیایت را خاک کنی... حالا بیشتر دلم می گیرد از آدم های که داشته هایشان را قدر نمی دانند.

هنوز غروبهای خانه های سالمندان دلگیرتر از همیشه است و نگاههای پدران و مادران منتظر به سمت درب های اهنی که در باز شود و فرزندشبه سمتش آید. دلم میگیرد از فرزندی که بهای عمر و جوانی و زحمت پدرو مادر را خوب می پردازد.

و شنیدم زنی که تنها از شدت تنهایی و بی قراری روی تخت سالمندان جان باخت و وفرزندش جسم بی جانش را تحویل گرفت و یادش رفت شاید مادر موقع جان دادنش ارزوی بودن فرزندش بالای سرش را داشت.

کاش میشد قدر داشته هایمان را در زمان داشته نشان قدر بدانیم.........در زمان حیاتشان.... در زمان بودنشان....

برچسب: درکوچه پس کوچه های شهدا,درکوچه پس کوچه های قلبم, نویسنده: ساناز حسینی تاريخ: دوشنبه 19 مهر 1395 ساعت: 7:23

صفحه بندی